حمید دهدار حسنی عضو سابق مجاهدین خلق و یکی از اعضای اصلی شرکت کننده در عملیات مروارید است که در آن تعداد زیادی از کردها را ‏به دستور مستقیم رجوی قتل عام کردند. متن زیر خاطرات وی از این عملیات است که از اهداف رجوی و سازمان منافقین ‏پرده برداشته است‎:‎

در زندگی هر انسانی نقاط سیاهی هست که فرد از تداعی آن سیاهی ها و یاد آوردن خاطرات آن مقطع از زندگی اش، یا ‏احساس شرم می نماید و یا این که حداقل تماشای دوباره آن افعال، ذهن و ضمیرش را آزرده می نماید. خوشایند بودن یا ‏دردآور بودن افعال آدمی نیز بسته به نوع نگرش و تلقی فرد از دنیای اطراف و روابط حاکم بر مناسبات انسانی می باشد. ‏اسفند سال ۱۳۶۹ و شش ماهه اول سال ۱۳۷۰ از جمله تلخ ترین،‌ چندش آورترین و خجلت بارترین لحظات و ایام زندگی ‏من است‎.‎
پس از یک پروسه به نسبت سنگین زمانی و روحی،‌ تازه داشتم مسئله همکاری با رژیم عراق را هضم می کردم و به پستوخانه ‏روحم حواله می دادم که «‌عملیات مروارید» فرا روی من و سایر نفرات سازمان قرار گرفت. پس از حمله صدام به کویت ‏‏(‌اشغال کویت) ‌آمریکا و متحدینش، برای بازپس گرفتن کویت بمباران های شدیدی را آغاز کردند‎.‎
در بحبوحه این جنگ که به «جنگ خلیج» شهرت یافت، ‌«اکراد عراقی»‌ پس از سال ها خفقان و سرکوب توسط رژیم صدام، ‏با انتفاضه خویش از هر سویی سر به مخالفت با صدام برداشتند، او که ارتش و قوای نظامی خود را به خاطر جنگ خلیج (و نیز جنگ با ایران) تحلیل رفته می دید، به ناگاه در معرض خطر سرنگونی توسط کردهای انقلابی قرار گرفت‎.‎
یادم نمی رود، از ترس بمباران های آمریکا- ‌با وجودی که هرگز هواپیماهای آمریکایی قرارگاه های مجاهدین را مورد ‏تعرض و بمباران قرار نداده بودند- رجوی دستور داده بود کلیه نفرات قرارگاه اشرف برای ایمن ماندن از بمباران به «‏پراکندگی» در تپه های ماهوری اطراف منطقه کردنشین «‌کفری» بروند. آن حادثه تلخ از آن جا آغاز شد که به نیروهای ‏سازمان دستور داده شد از «‌پراکندگی» به قرارگاه اشرف برگردند‎.‎
در حال عبور از نزدیکی شهرک کردنشین «طوز» بودیم که نوای نحس و بدیمن رجوی از پشت بی سیم ها به گوش مان ‏رسید. مضمون پیام رجوی این بود: «پاسداران و عوامل رژیم ایران در لباس کردی قصد حمله به مجاهدین را دارند. پس ‏هر کجا کردی را دیدید او را به رگبار ببندید‎!»
نه من و نه خیلی از نیروهای سازمان در مخیله مان نمی گنجید که در پس پرده،‌ افسانه و افسون دیگری در جریان باشد. در ‏آن لحظات پُر اضطراب (و خاصه پس از سال ها رکود و بی عملی) کسی تصورش را هم نمی کرد که آبشخور پیام رجوی ‏پیمان وفاداری به صدام بوده باشد. صدام (به قول رجوی «صاحب خانه») در لبه پرتگاه قرار گرفته بود و کردهای مبارز ‏و مخالف او، شهرک ها و شهرهای عراقی را یکی پس از دیگری اشغال می کردند. پیامد سقوط صدام در آن مقطع به ‏منزله نیست و نابود شدن سازمان مجاهدین بود و به گفته خود رجوی (بعدها در نشست های تشکیلاتی عنوان کرد): «‏چه بخواهیم و چه نخواهیم منافع و سرنوشت ما با منافع و آینده دولت عراق درهم گره خورده است‎.»
در آن روز تلخ و در پی فرمان مسعود رجوی، مجاهدین به گمان اینکه‌ پاسداران و عوامل رژیم ایران تحت پوشش کردهای ‏عراقی در شهرها و روستاهای کردنشین موضع گرفته اند، ‌با توپ و تانک به آن مناطق یورش بردند‎.‎
در نزدیکی «شهر کرکوک» و سه راهی «‌کفری»،‌ چند دستگاه مینی بوس که پر از مسافران عادی بود،‌ توسط «‌نفربر توپ ‏دار» مجاهدین به آتش کشیده شدند و پیش چشم ما، ‌زن ها و کودکان مسافر در آن مینی بوس ها به بدترین شکل سوختند. ‏رجوی آنچنان موضوع کردها را وارونه جلوه داده بود و به نیروهای مجاهدین القا کرده بود که اگر کوتاه بیایید شما را ‏نابود می کنند؛ که ‌مجاهدین حتی برای زدن نفرات کرد از فاصله نزدیک با «‌توپ» به سمتشان شلیک می کردند و وقتی آن ‏کردهای بی نوا تکه و پاره می شدند،‌ مجاهدین احساس سرمستی و لذت می کردند. پس از مسعود رجوی نوبت به همسرش «مریم» رسید. مریم از پشت بی سیم کرکس وار خطاب به مجاهدین فریاد می زد: ‌«این ها (کردها) را با گلوله و سلاح سبک ‏بکشید، با شنی تانک از روی آن ها عبور کنید‎!»
ساعت ها و روزهایی گذشت و تب و تاب من اندکی فروکش کرد،‌ آن وقت بود که همانند برخی از نیروهای سازمان ‏احساس کردم جز کردهای عراقی و زن ها و کودکان و سالخوردگان بی دفاع کسی رو در روی ما نیست‎.
البته در برخی محورها انقلابیون و چریک های کرد بودند اما هرگز پاسداری را به چشم ندیدم؛ و تازه فهمیدم در چه جنایت ‏هولناکی خود را سهیم کرده ام!
وقتی به فرمانده و مسئول خودم (فرهاد الفت) اعتراض کرده و گفتم مسئله کردها ‏چه ربطی به ما دارد؟ با توپ و تشر به من نهیب زد و گفت: «مگر غیر از عوامل خمینی کسی با صدام می جنگد؟‌ الان با پیش ‏آمدن چنین موقعیتی به خوبی می توانیم پایگاه اجتماعی رژیم ایران را در بین کردهای عراقی نابود کنیم…»
عوامل ‏سرسپرده رجوی در پاسخ به سئوالات و اعتراضات نیروهایی چون من،‌ به هر دروغی متوسل شده و هر توجیهی را مطرح می ‏کردند جز این که شرم داشتند بگویند به خاطر سرسپردگی رجوی به صدام این کردکشی را راه انداختند. مجاهدین برای این ‏که در این خوش خدمتی به صدام سنگ تمام بگذارند، علاوه بر اعزام و استقرار نیروهای سازمان به مناطق مختلف ‏کردنشین،‌ اقدام به ایجاد پست های ایست و بازرسی (به قول عراقی ها «سیطره») نمودند. در مناطقی چون سه راهی ‏‏«کفری» و یا ورودی های شهرهایی همچون «‌بغداد»‌ با همکاری افسران بعثی این پست ها (سیطره) را ‌ایجاد کردند‎.‎
نفرات سازمان مجاهدین‌ ماشین های عبوری مردم را نگه می داشتند و ضمن شناسایی کردهای انقلابی و مخالفین صدام، ‌آن ‏ها را دستگیر و تحویل افسران امنیتی عراق می دادند. کافی بود مسافر یا رهگذری به این عمل مجاهدین اعتراض نماید و ‏یا حتی همکاری ننماید، آن وقت با مشت و لگد و سپس با قنداق اسلحه چنان او را می زدند که بازگویی آن صحنه ها مو را بر تن ‏انسان راست می کند. مجاهدین تعدادی از کردهای روستاها و شهرک ها را دستگیر و سپس به عنوان اسیر به قرارگاه ‏اشرف منتقل می کردند‎.
یک شب افسران بعثی برای تحویل گرفتن تعدادی از همین کردها به قرارگاه اشرف آمده بودند. اسیران کرد را از درون ‏سلول های قرارگاه اشرف با دست ها و چشمان بسته سوار بر دو ماشین نظامی آیفا کرده و آوردیم درب خروجی ‏قرارگاه‎.‎
‎»‎مهدی ابریشمچی» (یکی از مسئولین قدیمی و رده بالای سازمان مجاهدین) خودش ‌رفت بالای آیفا و آن کردهای بیچاره را ‏در حالی که دست ها و چشم هایشان بسته بود، یکی یکی با لگد از بالای آیفا به پایین پرت کرد و افسران بعثی ‏هم با کابل آن ها را سوار ماشین های خودشان می کردند تا به زندان های صدام منتقل کنند. مهدی ابریشمچی مانند ‏کاسه ای داغ تر از آش،‌ همچون حیوانات با این کردهای بی دفاع رفتار می کرد‎.
بسیاری از اعضای سازمان به مرور زمان در رابطه با این اقدامات سازمان مسئله دار شدند،‌ اما کسی را یارای اعتراض ‏نبود.‏
رجوی طی نشستی با وقاحت تمام (ولی با افتخار) خطاب به نیروها گفت: «طی جلسه ای که اخیراً ‌با عزت ‏ابراهیم– یکی از فرماندهان ارتش بعثی و از یاران نزدیک صدام– داشتم،‌ عزت ابراهیم ضمن تشکر از ما، مجاهدین را به ‏عنوان بهترین دوستان و یاران دولت عراق خوانده است و برای جبران زحمات شما مجاهدین قهرمان که به خوبی از عهده ‏سرکوب کردهای شورشی برآمده اید،‌ قرار شده قطعات زرهی تازه و وسایل نظامی نو (توسط دولت صدام) به ما بدهند.»
‏رجوی همیشه از «‌عملیات مروارید» به عنوان «‌دفاع از خود» یاد می کرد‎.‎
ولی هرگز پاسخ نداد که مشارکت مجاهدین در مسئله داخلی عراق و سرکوب ناراضیان و مخالفین صدام توسط مجاهدین بر ‏اساس کدام منطق و کدام ضرورت مبارزاتی صورت گرفته بود؟ البته پُرواضح بود که هیچ صداقتی در توضیح و پاسخ ‏رجوی نبود چون هر انسان فهیم و عاقلی می دانست اشغال شهرهای چون بغداد توسط کردها چه پیامدهایی برای مجاهدین ‏داشت. رجوی در آغاز عملیات مروارید،‌ ابتدا با این دروغ که پاسداران رژیم در لباس کردی قصد حمله به ما را دارند،‌ نیروها را وارد معرکه نمود اما چیزی نگذشت که تمام نیروها دریافتند حتی یک پاسدار ایرانی هم در بین کردهای کشته شده ‏یا اسیر شدگان پیدا نشده و لذا،‌ رجوی و فرماندهان سازمان بدون هیچ شرم و حیایی بحث حفظ «صاحب خانه» (صدام) را ‏پیش کشیدند‎.‎
رجوی در یکی از نشست های پس از عملیات مروارید، با غروری مضحک به نیروهایش گفت: «در این عملیات می خواستیم تا خود تهران پیش برویم اما سیدالرئیس- صدام- مصلحت ندانست!‌»
نمی دانم سرنوشت کردهای اسیر شده به دست سازمان مجاهدین که تحویل رژیم صدام شدند به کجا کشیده شد ولی تا آن جا ‏که بعد از سرنگونی صدام روشن شد، گورهای دسته جمعی زیادی از این کردها پیدا کردند که مربوط به همان دوران بوده ‏است. متأسفانه بعد از عملیات مروارید، مجاهدین خلق همیشه در هراس بودند که مبادا مورد خشم و انتقام کردهای عراق واقع شوند و ‏به همین سبب، رجوی تلاش های زیادی کرد تا به توجیه جنایات خود بپردازد و رضایت خاطر کردها را به دست بیاورد؛ اما کردهای عراقی و یا شیعیانی که بارها مورد تهاجم و خیانت مجاهدین واقع شده بودند هرگز مجاهدین را به مثابه یک ‏نیروی انقلابی و آزادی خواه نپذیرفتند و در این بین نیز نفراتی از مجاهدین در گوشه و کنار عراق مورد تهاجم کردها واقع شدند و حتی مردم ‏عادی کرد (به انتقام خون زنان و کودکان بی گناه  که توسط مجاهدین کشته شدند)‌ پس از سرنگونی صدام یکی از فرماندهان ‏مجاهدین را مُثله کردند‎.‎
عرصه چنان بر مجاهدین تنگ شده بود که دیگر نمی توانستند (بعد از عملیات مروارید) بدون محافظ نظامی به شهرهای ‏اطراف قرارگاه اشرف بروند. زمانی که چند نفر از مجاهدین می خواستند ‌برای خرید نیازهای سازمان به شهر ‏بروند‌، به ناچار با ‌افسران بعثی هماهنگ می کردند تا از جان آن ها محفاظت نمایند. خود مجاهدین همیشه سر تا پا مسلح و با ماشینی که یک «تیربار»‌ ‏بر روی آن تعبیه شده بود به شهر مورد نظرشان می رفتند. در شهرهایی هم که تردد داشتند همیشه مردم عادی عراق (کرد و عرب و غیره) با انزجار و کینه به آن ها نگاه می کردند؛ از کنار هر شهروند ‏عراقی که عبور می کردند ‌مورد لعن و نفرین واقع می شدند.  حتی برخی عراقی ها به مجاهدین تف می انداختند و بعضی به گونه ‏ای که خود مجاهدین هم بشنوند با صدای بلند خطاب به آن ها می گفتند: «‌خائنین‎!…«‎

امروز سال ها از فاجعه کردکشی مجاهدین می گذرد اما من،‌ هنوز از یادآوری خاطرات آن روزها عذاب می کشم. شب ها ‏کابوس هایی مربوط به ویران کردن خانه های روستاهای بی دفاع کردنشین مرا آشفته می کند. هرگز تصویر کودکانی که ‏در آغوش مادران خویش با توپ و کاتیوشاهای مجاهدین خاکستر شدند از پیش چشمانم محو نمی شود‎ .‎
به راستی به کدامین گناه کشته شدند؟‎…!

نمیپسندم