مجید شریف واقفی در سال ۱۳۲۷ در تهران متولد شد. ۱۲ روزه بود که پدرش حبیب الله که کارمند اداره فرهنگ و هنر و استاد زری بافی بود به اصفهان منتقل شد. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را در آن  شهر گذراند. در همین دوران بودکه به فعالیت‌های دینی و اجتماعی روی آورد. پس از خاتمه تحصیلات دبیرستانی به عنوان دانش آموز ممتاز استان شناخته شد. در سال ۱۳۴۵ در زمره اولین دانشجویان دانشگاه صنعتی در رشته برق به تحصیل پرداخت و یکی از بنیانگذاران انجمن اسلامی آن  دانشگاه بود.

او برای فعالیت‌های مبارزاتی خود در سال ۱۳۴۸ به عضویت سازمان مجاهدین خلق در آمد. مجید در سال ۱۳۵۱  به کادر رهبری سازمان می‌رسد. مهر ماه ۱۳۵۱ به مرکزیت سازمان راه یافت و با رضا رضایی هم ردیف شد و بعد از کشته شدن رضا او نیز مسئول شاخه کارگری شد.

مجید علاوه بر مسئولیت مزبور مسئول امنیتی سازمان نیز بود و هر ماه یک نشریه داخلی با نام «نشریه امنیتی» را منتشر می کرد. این نشریه تا آذر ۵۳ یکی از منظم‌ترین نشریات سازمان محسوب می شد. مسئولیت دیگر مجید «گروه الکترونیک» بود و با نظارت او عبدالرضا منیری جاوید، معروف به خسرو الکترونیک موفق شد بسیاری از فرکانس ها و امواج رژیم پهلوی را کشف و کنترل کند.

رابطه با افراد خارج از کشور و ارسال خبر، پیام و تحلیل برای آن‌ها از دیگر مسئولیت‌های او بود.

پس از مدتی برخی از سران مجاهدین خلق، تصمیم گرفتند ایدئولوژی سازمان را از اسلام به مارکسیسم تغییر دهند. شریف واقفی با این تصمیم به مخالفت پرداخت تاجایی این مخالفت تشکیلاتی او باعث اخراج وی از شورای مرکزی شد.

اختلافات تقی شهرام و بهرام آرام با شریف واقفی به حدی بالا گرفت که در مقاله‌ای با عنوان «پرچم مبارزه ایدئولوژیک را برافراشته‌تر سازیم» که در آذرماه ۵۳ در نشریه سازمان چاپ شد، شریف واقفی به شدت مورد انتقاد تشکیلاتی قرار گرفت.

مجید شریف واقفی در ۱۶ اردیبهشت ۵۴ در واکنش به مخالفت با اعلام علنی مشی مارکسیسم به عنوان ایدئولوژی سازمان، با خیانت همسر تشکیلاتی خود(لیلا زمردیان)، به دستور تقی شهرام ترور و جسد وی پس از قطعه قطعه شدن، سوزانده شد.

بعد از انقلاب سردرب دانشگاه صنعتی تهران (آریامهر قدیم) به پاسداشت این عضو مجاهدین خلق، به نام دانشگاه صنعتی شهید شریف واقفی، تغییر نام داد! اما چند سوال در مورد اطلاق نام “مقدس شهید” بر ابتدای نام مجید شریف واقفی و سردرب دانشگاه صنعتی تهران، که در این مقاله با توجه به اسناد، به آن پاسخ خواهیم داد:

– آیا به راستی، مجید شریف واقفی مطابق اندیشه انقلاب اسلامی، یک شهید است یا یک منافقِ کشته شده در تصفیه‌سازمانی یک گروهک تروریستی؟

-آیا مجید شریف واقفی دستش به خون افراد بی‌گناه و یا تصفیه‌های سازمانی آلوده نبوده است؟

-آیا شکاف ایجادی در سازمان مجاهدین خلق و شریف واقفی با تقی شهرام، دعوا بر سر جدایی از اسلام بود یا بر سر تضاد با اعلام علنی ایدئولوژی مارکسیستی؟

– و سوال مهم این‌که آیا به راستی مجید شریف واقفی یک شهیدِ اسلام‌گرا بوده است یا یک تروریستِ مارکسیسم؟

 

۱- تروریست‌ها شریف نیستند:

در روز چهارم خرداد ۱۳۵۳ بمبی در شرکت جنرال الکتریک منفجر می‌شود که طی آن، سرایدار شرکت جنرال الکتریک کشته می‌شود. این جنایت توسط مجید شریف واقفی به همراه همسرش لیلا زمردیان، زوج تشکیلاتی سازمان مجاهدین خلق اتفاق می‌افتد. این بمب گذاری یکی از ده‌ها ترور و کشتاری است که مجاهدین خلق با تکیه بر ایدئولوژی خود دست به آن ‌ زدند! مجید شریف واقفی هم به عنوان یکی از اعضای رده بالای مجاهدین خلق در ابتدای دهه‌ی پنجاه، بخشی از این جنایات بوده است.

به عنوان مثال انفجار دکل برق‌رسانی تهران، انفجار در شرکت هواپیمایی بریتانیا، انفجار دفتر نشریه «این هفته»، انفجار بمب در نمایشگاه آسیایی، انفجار فروشگاه فردوسی،  انفجار در پشت مقبره رضاشاه، انفجار در ساختمان انجمن ایران و آمریکا، انفجار اتومبیل ارتش در خیابان قلمستان، انفجار در سفارت اردن، انفجار در مسیر حرکت سلطان‌قابوس، پادشاه عمان، انفجار ساختمان برنامه در میدان بهارستان، انفجار ساختمان کمپانی کالای تجاری فیروز  و ساختمان نمایندگی کمپانی رادیو تلویزیون «آر تی آی» آمریکا متعلق به ثابت پاسال سرمایه‌دار بهایی در خیابان جیحون، انفجار در دفتر نمایندگی شرکت هواپیمایی پان امریکن در خیابان ویلا، انفجار بمب در ساختمان شرکت‌های بازرگانی کمپانی‌های نفتی (شل، لاوان، فلات قاره، و…) در خیابان بلوار،  انفجار در ساختمان شرکت مس سرچشمه، انفجار بمب در جوار ساختمان کلانتری ۹ میدان بهارستان،  انفجار بمب آتش‌زا در سینما پولیدور،  انفجار بمب آتش‌زا در سینما رادیوسیتی، انفجار بمب‌صوتی در کافه تریتی هتل آن ترناسیونال در سیدخندان، انفجار در دفتر شرکت امریکایی «جان دیر»،انفجار مرکز برق کارخانه ایرانا، انفجار پاسگاه پلیس شمیران‌نو، انفجار شهرداری نارمک، انفجار در شرکت جنرال‌الکتریک، طرح ربودن دو هواپیمای جت بوئینگ ۷۰۷ و ۷۲۷ از لندن و پاریس توسط اعضای خارج از کشور،طرح ربودن یکی از سفرای اروپایی در تهران، طرح انفجار پاسگاه راهنمایی سرچشمه، طرح ترور دادستان دادگاه مهدی رضایی، ترور شعبان جعفری (شعبان بی‌مخ)، طرح بمب‌گذاری در چهارراه مخبرالدوله و طرح بمب‌گذاری در حوالی سفارت آن گلیس تنها بخشی از اقدامات سازمان مجاهدین خلق در سال‌های ۵۱ تا ۵۳ بوده است.

۲-دو گلوله، دو تصفیه، دو جسد سوزی؛ از مجید قاتل تا مجید مقتول:

به لحاظ تاریخی بسیاری تصور می‌کنند که اولین قربانی قتل و ترور در سازمان مجاهدین، مجید شریف واقفی بوده است. اما واقعیت این است که آن چه بر سر مجید شریف واقفی در سال ۱۳۵۴ آمد، در گذشته نیز سابقه داشته و اتفاقا  مجید شریف واقفی هم در آن  قتل نقش اساسی داشته است:

  • احمدرضا کریمی از اعضای سابق سازمان درگفتگو با روزنامه صبح نو،قتل محمدجواد پورسعیدی و نقش مجید شریف واقفی در آن  را این‌گونه بیان کرده است: “جواد را من از جلسات مکتب‌الرضا و در جریان سخنرانی‌های مرحوم علی حجتی کرمانی و دکتر احمد بهشتی می‌شناختم. عنصر اکتیو و پرانرژی‌ای بود که معمولاً با موتور این‌طرف و آن ‌طرف می‌رفت. بعد از کشته شدن احمد رضایی که خیلی به او نزدیک بود، جواد زیر بار رضا رضایی نمی‌رود‌. رضا که از آن  حمام فرار کرد، به‌وسیله جواد در رفت و مدتی هم در خانه‌ای که جواد در آن  زندگی می‌کرد با هم بودند. در هر حال جواد برداشت مثبتی از رضا نداشته و به یکی از اعضای قدیمی که مدتی رابط او بوده (که فکر می‌کنم محسن فاضل بوده) می‌گوید کار در سازمان دست بچه‌ها و افرادی افتاده که تعبد شرعی مثل احمد رضایی ندارند و به هر حال جدا می‌شود.  از طریق مهدی موسوی قمی او را پیدا می‌کنند که محسن فاضل با او قرار می‌گذارد و او را به بهرام آرام تحویل می‌دهد. در منزلی که بهرام آرام داشته، در زیرزمین همان منزل، بهرام با شلیک یک گلوله در سر، جواد را می‌کشد و بعد او و مجید شریف واقفی جسد جواد را در یک برزنت می‌پیچند و در اتومبیلی می‌گذارند که راننده‌اش سیمین صالحی بوده و می‌برند طرف‌های سرخه‌حصار و جاده آبعلی و جسد را قطعه‌قطعه می‌کنند، آتش می‌زنند و در چند نقطه دفن می‌کنند (عیناً به همان شیوه‌ای که شریف‌واقفی را کشتند و سوزاندند).”

کریمی هم‌چنین در درگفتگو با مهرنامه(سال ششم،سال ششم،تیرماه ۱۳۹۴،شماره۴۲،صفحه ۱۹۴-۱۷۱) محل دقیق اختفای پورسعیدی را منزل یکی ازدوستان خود بنام سید محمد ارسنجانی ذکر می‌کند و می‌گوید: “بعد هم درمنزل یکی ازدوستانم به نام سید محمد ارسنجانی که روحانی بود و بعدا امام جمعه ارسنجان شد، مخفی بود و زندگی می‌کرد و برای پوشش ولو نرفتن لباس روحانی پوشیده بود.”

  • بررسی نقش سیدمحمد ارسنجانی در داستان محمدجواد پورسعیدی حائز اهمیت فراوان است که درمطلبی مستقل باید به واکاوی آن پرداخت. اما آیا ارسنجانی در دستگیری وافشای مکان زندگی او نقشی داشته است؟ بررسی سوابق و ارتباطات ارسنجانی با سازمان و… می‌تواند راهگشا باشد.

درکتاب تبارترور که ازسوی مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده درباره نقش شریف واقفی در قتل پورسعیدی آمده است:

“مسولان وقت سازمان (رضارضایی،بهرام‌ارام ومجیدشریف واقفی ) به بهانه این‌که او  اطلاعات زیادی در اختیار داشته و امکان دارد آن ‌ها

را دراختیارساواک بگذارد،تصمیم‌به قتل وی گرفتند و به دنبال این تصمیم‌جواد سعیدی را شناسایی کرده وبه قتل رساندند.”(محمدصادق کوشکی،تبارترور،انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی،صفحه ۵۱)

 

  • وحید افراخته دراعترافات خود نحوه قتل دل‌خراش جواد را این‌گونه شرح داده است:

او را وارد زیرزمین منزل کرده، روی یک صندلی می‌نشانند.فرد،که وضع را غیرعادی می‌بیند، به وحشت می‌افتد ورنگش سفید می‌شود. بهرام اسلحه‌اش را از کمر می‌کشد و گلوله‌ای ازپشت سر به مغزاوشلیک می‌کند.گلوله ازچشم راست اوخارج می‌شود ؛خون فواره می‌زند وکف زمین را پر می‌کند.سپس باقساوت قلب یک جنایتکار حرفه‌ای بدنش را تکه تکه کرده ودر رختخواب می‌پیچند ومی برند و می‌گذارند درصندوق عقب اتومبیل وبه سمت بیابان‌های تهران پارس حرکت می‌کنند.درانجا روی او بنزین ومواد اتشزای کلرات ریخته جسدش را به اتش می‌کشند.”

(سازمان محاهدین خلق؛پیدایی تافرجام، جلداول، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی ،صفحه ۵۸۷)

  • به قتل رساندن محمدجواد پورسعیدی، درمرکزیت سازمان مصوب شده بوده است. مرکزیت سازمان در آن مقطع مرکب از تقی شهرام (مسول شاخه سیاسی) بهرام ارام (مسول شاخه نظامی) و مجید شریف واقفی(مسول شاخه کارگری-امنیتی) بود.

ملکه پورسعیدی درگفتگو باروزنامه جوان درباره شهادت برادرش به  نکات مهمی اشاره کرده است: ” مغازه آقای لاجوردی روبه‌روی مغازه پدرمان بود و برادرم با آقای لاجوردی آشنایی داشت و آقای لاجوردی هم خیلی خوب جواد را می‌شناخت. خبر شهادتش را که چند سال فراری بود ایشان به پدرم داد. وقتی برای دادن خبر آمد گفت : می‌توانم بگویم در سازمان تنها پسر شما  سالم ماند و آمده‌ام به شما تبریک بگویم…خوشحال باشید که پسرتان سالم ماند. این خبر باید از خبر دامادی‌‌اش برایتان مسرت‌بخش‌تر باشد.”

خواهر شهید محمدجواد پورسعیدی درباره این‌که آیا او بعد از انقلاب جز شهدا محسوب شده می‌گوید:

وقتی آقای لاجوردی خبر فوت آقا جواد را می‌دهد، پدرم می‌گوید من افتخار می‌کنم. آقای خاموشی هم به پدرم تبریک گفته بود. چون بنیاد شهید نیاز به تأیید دو نفر داشت. آقای لاجوردی به عنوان یکی از شاهدان می‌نویسد: با شناختی که از ایشان دارم و با اطلاعاتی که از حرکات ضد آن سانی منافقین دارم گواهی می‌نمایم جواد پورسعیدی به دست آن  سازمان خائن به درجه رفیع شهادت نائل آمده است.

نکته مهمی که در این گفتگو وجود دارد گواهی شهید لاجوردی برسلامت پورسعیدی آن  هم  به عنوان “تنها فرد سالم سازمان” است:

لاجوردی گفت : می‌توانم بگویم در سازمان تنها پسر شما (محمد جواد پورسعیدی)  سالم ماند و آمده‌ام به شما تبریک بگویم…خوشحال باشید که پسرتان سالم ماند.”

۳- شریفِ واقعی؛ مسلمان یا کمونیست:

  • تصویر ساخته شده از مجید شریف واقفی ازنظر مذهبی و ایدئولوژیک نیزبا واقعیت هم‌خوانی ندارد.عزت شاهی از مبارزان وزندانیان قبل ازانقلاب در خاطراتش آورده است: “تغییرایدئولوژی سازمان موجب شد تا آن ‌ها آشکارا وعلنی اظهار لامذهبی کرده رسما اعلام کنند که مارکسیست هستند ونماز نمی‌خوانند… دراین شرایط تضادی در میان آن ‌ها به وجود امد و بین خودشان اختلافاتی افتاد.برخی می‌خواستند همچنان سیاست صبروانتظار را پیشه کنند ویکی دوسال دیگر هم به نمازخواندن ادامه دهند، تا آبروریزی نشود.ازبقیه هم می‌خواستند چنین کنند.”

عزت شاهی درادامه درباره مجیدشریف واقفی می‌گوید: برخی می‌گفتند مجید مدتی به پوچی رسیده بود وحتی نماز نمی‌خواند. عده‌ای هم می‌گفتند او به خاطر راضی نگه داشتن مرکزیت سازمان وبخاطر آن ‌که  بتواند خودش را حفظ کند ودرمیان آن ‌ها باشد، خود را به ظاهر با آن ‌ها تطبیق می‌داد.

عزت شاهی در ادامه به مارکسیست بودن لیلا زمردیان و باخبربودن مجید شریف واقفی از این موضوع و ازدواج با او باوجود مارکسیست بودش اشاره کرده است. (خاطرات عزت شاهی، آن تشارات سوره مهر، صفحه ۵۴۷و۵۴۸)

 

  • یکی ازکارشناسان ومدیران مسائل سازمان منافقین در سپاه و وزارت اطلاعات درگفتگو با مجله رمزعبور(سال سوم،شماره ۲۱،تیرومرداد۱۳۹۵صفحه ۱۸۱-۱۶۵) اعتراض شریف واقفی را تشکیلاتی و راهبردی می‌نامند، نه مذهبی و اسلامی. او در مصاحبه خود این‌گونه عنوان می‌کند که: “این وسط عده‌ای مذبذب بودند مثل شریف واقفی که مشهور به این شدکه مارکسیست نشد. بحث‌شان مارکسیست شدن یانشدن نبود، بلکه شریف واقفی بیشتربه این رونداعتراض داشت که چرا این‌ها به مرکزیت آمدند و عده دیگری نیامدند؟دعوای تشکیلاتی داشت…قتل شریف واقفی حادثه ایدیولوژیک نبود.شریف واقفی به لحاظ ایدئولوژیک بحثی نداشت،چون وارد این بحث نشد.او فقط وضعیت موجود ازنظرمرکزیت سازمان را قبول نداشت وحرفش تشکیلاتی بود که چرا فلانی باید درمرکزیت باشد و من نباشم؟ این یک دعوای تشکیلاتی بود.”

  • پوران بازرگان از اعضای سازمان که بعدها مارکسیست شد ومدتی در خانه تیمی باشریف واقفی بوده، در خصوص رها کردن تدریجی برداشت‌های مذهبی در آموزش‌های سازمان در اشاره به خاطره‌ای از مجید شریف واقفی در بهار سال ۱۳۵۲ می‌گوید: “درست است که مذهب قدم به قدم جایش را به آن دیشه‌های نویی می‌داد ولی مذهب هم به راحتی ترک نمی‌شد. من تابستان ۵۲ مخفی بودم با شریف واقفی، وحید افراخته و بعد لیلا زمردیان [هم] پیش ما آمد. یک خانه تیمی داشتیم. من دو سه ماه بود که مخفی شده بودم. از این خانه به آن  خانه بالاخره یک جا مستقر شدیم با شریف واقفی. قبل از این‌که مخفی شوم در همان حال و هوایی بودم که سازمان لو نرفته بود، قبل از سال ۵۰ که قرآن و نهج البلاغه نسبتا زیاد می‌خوانیدم ولی در خانه تیمی دیدم آن گار اثری از قرآن و نهج البلاغه نیست. شهرام سه روز بعد از من که در ۱۱ اردیبهشت ۵۲ مخفی شدم از زندان ساری با موفقیت فرار کرد و حضورش هنوز تاثیری نداشت. این‌که گفتم مربوط به تیر ماه ۵۲ است که رضا ۱۰ روز بود ضربه خورده بود (شهادت رضا رضایی در ۲۵ خرداد ۱۳۵۲ رخ داد).

من از شریف واقفی پرسیدم مثل این‌که خیلی چیزها می‌خوانیم ولی قرآن و نهج البلاغه نمی‌خوانیم؟ او گفت برای این‌که دیگر به ما پاسخ نمی‌دهد. نیازی به آن  نداریم. این دقیقا حرف او بود و برای من سنگین آمد. گفت مسائلمان را حل نمی‌کند! ولی در عین حال همه نماز می‌خواندیم، خودش هم می‌خواند. البته یک نماز سر و کله شکسته، یعنی منظورم این است که قدم به قدم می‌دیدند آیه‌های قرآن چیزی را برایشان حل نمی‌کند”. (مصاحبه صوتی وب سایت اندیشه و پیکار- وابسته به سازمان کمونیستی پیکار)

  • ناصرپایدار دیگر عضو سازمان معتقد است شریف می‌پنداشت که سازمان می‌تواند پوشش و پوسته دینی خودرا حفظ کند و به مبارزه‌اش نیزادامه دهد و تغییرایدئولوژی را علنی نکند: “من نیز کاملاً معتقدم که مشکل شریف واقعی و علت بروز تصادمات میان وی و شهرام به هیچ وجه تعلقات مذهبی وی نبود اما عبارت “هیچ وابستگی ایدئولوژیک مذهبی نداشت” را در باره‌اش تا حدودی اغراق آمیز و نادقیق می‌بینم. آن چه زنده یاد پوران در باره‌اش نقل کرده است هم عین واقعیت است ولی همین حرفهای شریف را هم نمی‌توان دلیل رهائی او از وابستگی مذهبی و آمادگی کاملش برای بستن  طومار اعتقادات اسلامی گرفت. اسلام برای شریف دیگر یک ایدئولوژی پاسخگوی مسائل مبارزه نبود، اما به عنوان مذهب کماکان اعتبار و جایگاه مهمی داشت.

مذهبی که به زعم وی سد راه مبارزه نمی‌شد!! شریف تا زمان شروع درگیری‌ها به خاطر چرخش در همین حالت برزخی و بینابینی، آمادگی قبول “مارکسیسم” را نیز آن  طور که دیگران داشتند، نداشت. چنین می‌پنداشت که سازمان می‌تواند پوشش دینی خود را حفظ کند و به مبارزه‌اش نیز ادامه دهد. اعلام مارکسیست شدنش کمک ویژه‌ای به پیشبرد کارها نمی‌کند و بازتاب مذهبی بودنش  نیز اختلالی در جهت گیری‌ها و فعالیت هایش ایجاد نمی‌نماید.  پس چه بهتر که بدون علنی کردن ماجرا راه خود را ادامه دهد و در همین راستا امکانات و حمایت‌های اجتماعی پاره‌ای اقشار را هم از دست ندهد.”

  • حسین احمدی روحانی ازاعضای سازمان که بعدها مارکسیست شد در این خصوص می‌گوید:

“درطول ماه‌ها مبارزه‌ی ایدئولوژیک درون تشکیلاتی وابسته درمحدوده‌ی کادرها واعضای باسابقه سازمان وعمدتا درکمیته مرکزی و توسط شخص تقی شهرام وباهدایت او،جزوه‌ای تحت عنوان جزوه‌ی سبزتهیه گردید.در این جزوه اگرچه ظاهرا وبه طور مستقیم،ایدئولوژی گذشته سازمان نفی نشده ومارکسیسم جایگزین آن  نمی‌شود،ولی برای هرخواننده‌ی نسبتا اگاهی، پس از مطالعه این جزوه روشن می‌شود که طی آن  به شکل ظریف و پیچیده‌ای،کلیه‌ی مقدمات لازم برای نفی ایدئولوژی گذشته‌ی سازمان و پذیرش مارکسیسم فراهم امده است… تا آن جا که نگارنده اطلاع دارد بحث‌های مربوط به جزوه‌ی سبز که درسطح رهبری وکادرهای سازمانی صورت می‌گرفت،مورد مخالفت هیچ کدام از این افراد واز جمله شریف واقفی که در این زمان عضو مرکزیت بودند،قرار نگرفت واگرهم اختلافاتی بود،درجزئیات بود نه در رئوس و محورهای اصلی.” (حسین احمدی روحانی،سازمان مجاهدین خلق،مرکز اسناد انقلاب، صفحه ۱۰۱)

  • لطف الله میثمی نیزدرباره کنارگذاشتن قرآن و آموزش‌های دینی درسازمان بارضایت شریف واقفی وسایر اعضای مرکزی سازمان می‌گوید: “بعد از شهادت رضا رضایی در۲۵خرداد ۱۳۵۲،چندماهی نگذشت که درشهریورماه،همه اعضای مرکزیت وکادرهای درجه یک،گردهمایی تشکیل دادیم. محل این نشست درکرج بود. درنشست کرج، به این نتیجه رسیدیم که باید آموزش‌های دینی درسازمان متوقف شود.جالب این است که این اندیشه دلسوزانه هم بود. همه مومن،مذهبی،متدین و نمازخوان بودند.می گفتند قرآن که قرآن محکم و متشابه دارد‌،ناسخ ومنسوخ دارد‌،احکام نیزپیچ و خم‌های زیادی دارد که به راحتی نمی‌توان به یک دستاورد مشخصی رسید. سید گفت: «با آموزش‌های دینی، ۱۷ نظربنیادین‌ پیدا می‌شود که به دنبال آن  ۱۷ انشعاب که بارمسلحانه هم دارد درسازمان بوجود می‌آید وبه جان هم خواهند افتاد. به خاطر حفظ وحدت درچنین سازمان و نظامی،باید آموزش‌های دینی وقرآنی را کناربگذاریم که دراین باره همه کادرها در آن نشست اتفاق نظرداشتند.جایگزین آن  نیزآموزش‌های علمی، نظیر دیالکتیک محصول علم خواهدشد.» به هرحال همه توافق کرده بودند که آموزش‌های دینی متوقف شود.درنشست کرج همه بودند: بهرام‌ آرام،تقی شهرام، وحیدافراخته، مجیدشریف واقفی، علیرضاسپاس و ناصرجوهری، همه‌ی کادرها حضورداشتند…باکنارگذاشتن آموزش‌های قرآنی،هویت قرآنی نیز کنارگذاشته می‌شد وآموزش‌های علمی جایگزین می‌گردید.وبه تدریج دیالکتیک محصول علم جای خود را به به دیالکتیک مارکسیستی می‌داد.” (منبع: خاطرات لطف الله میثمی،آن‌ها که رفتند،جلد دوم،نشرصمدیه،صفحه ۳۸۵و۳۸۶)

میثمی در جایی دیگر می‌گوید: “در کرج، سال ۵۲ یک جلسه‌ای گذاشته بودند و این حرف‌ها را زده بودند و گفته بودند بهتر است ما قرآن را از آموزش‌ها حذف بکنیم و علم را ملاک بگیریم. چون علم ۴۰۰ سال است ثبات داشته، از نیوتن تا آن یشتین، از آن یشتین تا پلانک مشخص است کجاها به آن  حاشیه زده آن د و این پیچ خم هایی که در فقه و دین است درآن نیست.” (www.meisami.net)

همچنین وی در نشریه مجاهد، ارگان رسمی منافقین می‌افزاید:”  درجلساتی که اعضای کادر رهبری بایکدیگر داشتند به این نتیجه رسیدند که باتوسل مکرر به قرآن مجید دچارتفرقه و انشعاب خواهند شد.پس بایستی برای حفظ وحدت برخورد علمی کنیم.” ( نشریه راه مجاهدسال ۸،شماره ۵۳ صص ۱۹و۲۰)

۴- قاتلی که به شیوه‌ی خودش، سوزانده شد:

سید محسن سید خاموشی، از عوامل اصلی ترور شریف واقفی، اعترافات دهشتناکی در مورد این حادثه دارد؛ که عین آن را در حضور والدین او نیز تکرار کرد و از تلویزیون رژیم شاه پخش شد: “ در محل قرار، علی و بعد حیدر و حسن هم آمدند. ماشین قهوه ای را هم با خود آورده بودند… وسایل ضروری را داخل ماشین گذاشتم (کلرات بنزین برزنت ابر نایلون هر کدام یک دست لباس اضافی برای خود آورده بودیم میخ پنجری لُنگ). صندوق عقب را مرتب کردیم؛ اول یک ورقه نایلون زیر انداخیتم . بعد برزنت را روی آن کشیدیم، بعداً ابر را روی برزنت کشیدیم. حدود سه کیلو کلرات در بسته [های] یک کیلوئی در داخل ماشین گذاشتیم. یک پیت هم خریدیم و آن را پر از آب کرده داخل ماشین گذاشتیم.

حیدر سر قرار مجید شریف واقفی رفت. من و عباس هم ماشین قهوه ای را به کوچه ای برده نمره ها را باز کرده و نمره های جعلی را پشت شیشه های آن گذاشتیم و به محل عمل رفتیم؛ ماشین را دم کوچه باریک گذاشتیم و ایستادیم. چند لحظه بعد، علی با ناراحتی آمد و گفت: «همشیره سر قرار خود نیامده؛ چه کار کنیم؟» عباس گفت: «مهم نیست؛ من طوری می ایستم که نیمی از کوچه را ببینم.» ما ایستاده بودیم که دیدیم همشیره با چادر آمد و روبه روی کوچه ایستاد. حدود یک ربع گذشت که همشیره رفت. عباس از من خداحافظی کرده و داخل کوچه شد؛ لحظه ای بعد صدای شلیک گلوله بلند شد. من لنگ را برداشته و داخل کوچه شدم که دیدم مجید شریف واقفی، به صورت، روی زمین افتاده است. لنگ را روی صورت او گذاشتم و برگشتم؛ ماشین را روشن کرده دستمالی تر کردم. وقتی عباس و حیدر جسد را داخل ماشین گذاشتند، من خون های روی سپر را پاک کردم و با هم سوار شدیم و رفتیم
عباس از جلو یک تیر به صورت او شلیک کرد[ه] و حیدر هم یک تیر به پشت سرش شلیک نموده [بود]؛ بعد دو نفری جسد را داخل ماشین آوردند. چند زن از دیدن صحنه داد و فریاد کردند؛ که حیدر سر آنها داد کشید: «ما پلیسیم، دور شوید. کسی که کشته شد خرابکار بود

بالاخره جایی یافتیم در ۱۸ کیلومتری جاده مسگرآباد، که چاله های زیادی داشت. بعد از مدتی معطّلی، بالاخره جسد را از ماشین پایین انداختیم و کلرات را روی جسد ریختیم، مخصوصاً [روی] صورت او، بعد بنزین ریخیتم، بعد دست های خود را و ماشین را تمیز کردیم؛ بعد مقداری هم بنزین روی دست و پای عباس ریخته شد. در همان حال فندک را زد: از جسد شعله طولانی بلند شد و از دست و پای عباس هم شعله بلند شد؛ مقداری عقب رفته، من روی او پریدم و او را زمین زده و شعله را خفه کردم. وقتی بلند شدیم، متوجه شدیم که شعله به درِ صندلی عقب ماشین گرفته؛به سرعت داخل ماشین پریده و ماشین را از شعله ها دور کردم … . در گودالی جسد را انداخته و کلرات و بنزین روی آن ریختیم. جیب های آن را تخلیه کردیم؛ ۲۰ عدد قرص سیانور داشت و مقداری نوشته که آیه قرآن در آن بود و حدود ۴۰۰ تومان پول”

۵-  حال شهید مسلمان یا تروریستِ کمونیست؟

این اسناد و اعترافات مستند و معتبر، نه تنها نشان از نگرش مارکسیستی مجید شریف واقفی در سازمان تروریستی مجاهدین خلق دارد، بلکه اثبات می‌کند انشعاب ایجاد شده، تنها یک اختلاف تشکیلاتی در علنی کردن یا نکردن مشی مارکسیستی بوده است، نه اختلاف عقیده بر سر اسلامی بودن یا نبودن سازمان! همچنین این مدعا اثبات می‌کند که مطابق تحلیل‌ها و تفاسیر موجود، سازمان مجاهدین خلق، حداقل از اواخر دهه ۱۳۴۰ شمسی، عملا به مشی مارکسیستی روی آورده بودند.

این پرونده در دو بخش دیگر ادامه دارد…

نمیپسندم